داستانک ها

بهترین داستانک های من قبل از انتشار

از زندگی لذت ببر

   + پیام بخشعلی ; ٥:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٠
    انتقاد ديگران ()

گناه...

به نام خدا

 

 

شب فرا رسیده بود و  صدای هو هوی باد در تمام دشت پیچیده بود ،کم کمک ستاره ها هم یکی پس از دیگری نمایان میشدند و چهل چراغ این سقف بی انتها را فرش میکردند.آدم  هم مثل هر شب کنار آتش نشسته بود و فکر میکرد.فکر میکرد که بهشت را به چه بهایی فروخته است  .با خود به دنبال مقصر می میگشت و تک تک متهم ها را روی میز بیدادگاه ذهنش نشانده بود و همه را یکی پس از دیگری محکوم میکرد تا  میان متهمانش به نام حوا رسید.

 ناگهان انگار که بر زخمی قدیمی نیشتر زده باشند فریاد کشید.

-همش تقصیر تو بود که حالا من اشرف مخلوقات باید اینجا تو این بیقوله گیر افتاده باشم.

بیچاره حوا که تازه چشمانش به لطف حرم  آتش روی هم رفته بود از خواب پرید و گفت:باز شروع کردی؟چقدر بگم متاسفم ؟منم گولشو خوردم ،خسته نشدی بعد این همه سال هنوزم هر چند وقت یه بار فیلت یاد هندستون میکنه و شروع میکنی به این حرف های بیخودی.

-آخه من ،من اشرف مخلوقات ،منی که خدا رو بنده نبودم حالا باید مثل حیوانا دنبال غذا بگردم و هر چی که گیرم اومد به دندون بکشم.انگار یادت رفته من کی بودم.

-نه این که من هنوز توی فردوسمو تو تنهاتبعید شدی؟

-همه ی سختی های این دنیا گردن من بد بخت افتاده و همش تقصیر تو که گول اون مار خوش خطو خالو خوردی

-نه این که تو نخوردی

- من ،من گول تو رو خوردم که میگفتی...

 حوا که دیگر حوصله ی این حرف ها ی تکراری  را نداشت شعله ای از آتش گرفت و دور شد  و آدم تازه انگار آرام گرفته بود و خوش حال از این پیروزی  با غرور تمام به آتش چشم دوخت.

ساعتی بیشتر نگذشته بود که آدم دلش برای حوا شور افتاد . با خودش گفت مبادا خوراک گرگان گرسنه شود،نکند میان چاهی ،صخره ای چیزی بیفتد.

این فکر ها انگار طاقتش را تمام کرد و بی معطلی شعله ای از آتش گرفت و دنبال حوا به راه افتاد.

هنوز چند قدم بیشتر دور نشده بود که نور سرخی او را به سمت خود کشید.

همان چوب دستی حوا بود که داشت آرام آرام به خاکستر می نشست و هوا هم کنار چوب دستی مچاله شده بود و خوابیده بود.

آدم خواست تا بیدارش کند اما دلش نیامد.خواست بلندش کند و کنار آتش بگذارد اما ترسید که بیدار شود، پس با عجله به سمت پشته ی هیزم رفت و چند تکه هیزم  جلو حوا گذاشت و با شعله ای که گرفته بود آنها را روشن کرد.کم کمک حوا هم از حالت مچاله بیرون آمدو آرام گرفت.

آدم هم رو  به روی او ،آن طرف آتش نشست و به او چشم دوخت.

با خودش فکر کرد که چه بی اندازه او را دوست دارد.

حالا بود که دیگر بیداد گاه عقلش کمی منصفانه می اندیشید و  برایش مقصری وجود نداشت چون به راستی هر دو از یک وجود بودند و از آن مهم تر یکدیگررا دوست داشتند ،همان طور که خدا آنها را...


از شبنم عشق خاک آدم گل شد
صد فتنه و شور در جهان حاصل شد

سرنشتر عشق بر رگ روح زدند
یک قطره فرو چکید و نامش دل شد...

   + پیام بخشعلی ; ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٥
    انتقاد ديگران ()

 

 

دانلود کتاب سکوت

در قالب pdf

   + پیام بخشعلی ; ٢:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٤
    انتقاد ديگران ()

اتاق گاز

به نام خدا

 

 

وارد اتاق میشوم و نفس عمیقی میکشم.در  درست پشت سرم بسته میشود و من بی اعتنا به آن روی صندلی چوبینی میان اتاق مینشنم که جای ناخن های کسانی بر روی آن نقش بسته که حتی نامشان را یک بار هم نشنیدم اما  شاید ما هم سالها پیش بی تفاوت از کنار هم گذشته ایم و بی هیچ نگاهی به راه خود ادامه داده ایم، اما حالا ،اینجا ،در این لحظه ،به یک نقطه ی مشترک رسیدیم و آن هم همین اتاق و صندلیست ...

شاید آنقدر وقت نداشته باشم که به تمام اینها بیندیشم پس بگذار آخرین لحظه ها را آرام به چراغ بالای سرم چشم بدوزم،بی هیچ اندیشه ای و هیچ حرکتی، که فردا آسمان رنگی دیگر است و مهتاب رنگی،بی گمان فردا قاضی هم حالی دیگر است و زندان بان نیز...

شاید همه سرخوش از این خیالند که بی گناهی به سزای عملش رسیده است ...

و شاید به راستی حق با آنهاست

که بی گناهی در این دیار گناه بزرگیست ...


ادامه مطلب
   + پیام بخشعلی ; ٩:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۱٩
    انتقاد ديگران ()

آن روز خدا هم شوخی اش گرفته بود...(طنز)

 

آن روز خدا هم شوخی اش گرفته بود. انگار همه چیز از آنجا شروع شد.

خدا به عزرائیل رو کرد و گفت:دیشب نمیدانی چه خواب عجیبی  دیدم.

عزرائیل هم  همان طور که خبر دار ایستاده بود گفت:بله قربان، خیر قربان نمیدانم

خدا خندید و گفت آخر از کجا باید بدانی؟دیشب خواب دیدم انسانی آفریده ام عجیب...

-عجیب قربان؟

-بله عجیب،اسمش را هم پیام گذاشته بودم

-پیام؟

-بله،پیام راستی چرا مثل طوطی حرف های مرا هی تکرار میکنی؟

-تکرار میکنم؟

- ولش کن اصلا تو آدم بشو نیستی

-آدم قربان؟

-همان فرشته بشو نیستی،این از شهرتت میان آدمیان ،این هم از اشتباهی قبض روح کردنت آخر مگر کروکی محل را به تو نداده بودیم؟

-چرا قربان ولی چند نفر بودند ،ولی خوب او هم قرار بود ده سال دیگر که به هر حال بمیرد . حالا میان این60 سال چه شکری خورده بود که در این ده سال بخورد.

-خدا ادامه دادو گفت ،حالا آن را ول کن پیام را بچسب که بعد در مورد آن داد گاه عدل الهی تشکیل میدهم ببینیم چه کار باید کنیم.

-بله قربان ،چشم قربان

-چی چی را چشم قربان بله قربان میکنی و آخر هم گند میزنی به همه ی برنامه ریزی های ما و آبروی ما را می بری آخر من با تو باید چه کنم

-هیچ قربان

-برای من زبان درازی هم میکند، برو گم شو از جلو چشمم

و عزرائیل از سر سرای باغ بیرون دوید .

-کجا رفتی؟بیا ببینم ماجرای پیام را برایت نگفتم.

و عزرائیل آرام و مودب از گوشه ی سنگ فرش میان باغ خودش را کنار تخت رساند.

-بله قربان می فرمودید؟

-کجا بودم؟

-فرمودید خواب بشری به نام پیام را دیدید که خیلی عجیب بود اما نگفتید چه چیزش برایتان عجیب بود.

-از قیافه اش بگیر تا کله ی بزرگی که به روی تن سنگینی میکرد و به شخصیت کاریکاتور می مانست ،از این ها بد تر مغزی که معلوم نبود مغز گوسفند اشتباهی جایش گذاشته بودیم یا ... .

-خوب قربان گاهی انسان ها عقب مانده میشوند خوب

-این که عقب مانده نبود

-یعنی با آن قیافه و مغز باز هم سالم بود

-سالم بودو خیال میکرد صدای خوبی دارد و گاهی هم شعر و داستان هایی می نوشت و آبروی ادبیات ایران را به گند میکشید برای خودش.

-پس در ایران بود

-نمی بینی داریم فارسی حرف می زنیم

-راست می گویید قربان حواسم نبود

- داشتیم می گفتیم،موی بلند،ناخن کثیف واه واه واه

-جاااااان....!

-می گویم حیوانی بود برای خودش

-چه طور مگه

- این طور نمی شود، برو گل و چرخ آدم سازی را بیاور خودش را برایت بسازم ببینی؟

-یعنی میشود؟

-تو به قدرت ما شک داری؟میخواهی بدهم مثل شیطان...

-ببخشید قربان ،بچگی کردم غلط کردم اصلا من کی باشم که شک کنم این سوسول بازی ها مال آدم ها و این جن های تازه به دوران رسیده است

-حالا شد،برو گل و چرخ را بیاور

و عزرائیل با عجله بیرون رفت،ساعتی بعد کشان کشان چرخ را تا جلو تخت خداوندی آورد و تعظیم کرد و گفت:قربان مسئول انبار گفت گل تمام کردیم رفته اند بیاورند ساعتی استراحت کنید گل هم می رسد.

-نمیخواهد برو بیل و سطل بیاور از همین خاک باغچه بر میداریم ،تازه گل کیلویی فلان تومان را خرج این موجود کنیم که چه؟

-بله قربان همین الان ،به روی چشمم

و میان باغ دوید و بیل را از دست باغبان کند و شروع کرد به جمع کردن گل های کنار رود برای ساختن من بد بخت. گل ها را با دست از روی سبزه ها ی کنار رود که مثل ورودی لانه ی موش کور شده بود به روی دامنش ریخت و به محضر خدا آورد و با کمال احترام تقدیم کرد. (اما انگار این تبعیض از ابتدای خلقت با من بیچاره همراه بود و همراه می ماند.)

خدا با چند بار چرخاندن چرخ زیر پایش موجودی آفرید که به زحمت می شد تشخیص داد که آدم است ولی خوب لابد بود و آن هم من بودم دیگر.

و خدا از روح خود در من دمید و این گونه شد که من آدمیدم اما چه آدمیدنی...

عزرائیل عینکش را روی چشمش جا بجا کرد به من نگاهکی انداخت و گفت:قربانتان گردم حیف خاک باغچه نبود.آخر...

و خدا حرفش را با چشم غره ای قطع کرد.

-غلط کردم قربان

-بیا ،بیا این چرخ را ببر ،سر راهت هم این بشر را تحویل انبار بده ببین چه کار می کند، اما مراقب باش بچه ها به جای ضایعات دورش نیدازند.

-چشم قربان.

و کشان کشان من و چرخ را تا در انبار برد. و مرا تحویل انبار دار داد و سفارشات لازمه را افزود.

 انبار دار هم نگاهی از روی اکراه به من انداخت و با اکراه مرا در ته یخچال جا داد تا نوبت به هبوطم به زمین برسد.

درست یادم نیست که چند سال یا چند ماه یا چند ساعت بعد به زمین تشریف آوردم اما بالا خره در یک روز سرد زمستانی به نام14 بهمن این خیانت بزرگ در حق بشریت به وقوع پیوست و بنده آمدم و آن هم چه آمدنی...

همه با دیدن من شوکه می شدند، آخر، سر نبود لامذهب، دیگی دیگچه ای چیزی به جای کله بالای تنمان جا داده بودند.بالاخره هر چه که بودم هدیه ی خدا بودم به خانواده ی عزیزم، برای همین چاره ای نبود که پس بفرستند و از برگ ضمانت نامه استفاده کنند .خوب گاهی هم این طور می شود دیگر و در این مواقع چاره ای نیست جز تحمل جنس بنجولی که به آدم انداخته اند و از این رو خانواده ی گرانقدرم صبر پیشه کردندو تحمل ،البته چند باری به هوای اشتباه شدن مرا سر کوچه گذاشتند اما خوب به لطف خدا و زحمت رفتگر شهرداری هر بار بازگردانده می شدم

 آخرین بار هم خانواده به این نتیجه رسیدند که مال بد بیخ ریش صاحبش می ماند. برای همین نقشه ی سر به نیست کردن بنده مدام عوض میشد به شکلی که یک بار به هوای تاب دادن مرا از روی ننو پرت می کردند گوشه ی اتاق بار دیگر به هوای رسیدن به اتوبوس واحد مادر با کفش های پاشنه بلند دو ماراتون می گذاشتند و هنگام زمین خوردن از بنده به عنوان ایربگ استفاده مینمودند یا حتی هنگام کوه نوردی به جای افتادن قم قمه ی آبی، چیزی بنده ی حقیر از دستشان می افتادم اما نمیدانم این چه جور افتادنی بود که شتاب اولیه همیشه به همراه داشت ،درست مثل پرت شدنم به طور کاملا اتفاقی از روی تاب  و یا انباریی که به طور کاملا اتفاقی پله ی اول نداشت و بیست پله ی فلزی تا زیر زمین می رفت آن هم به شکل دورانی اما با تمام این اوضاع و تفاسیر بنده خم به ابرو نمی آورد م و همچنان بودم که بودم و این تلاش ها تا 7 سالگی بنده ادامه داشت که بعد از آن  این حوادث نا خواسته کم کم جای خود را به خود خواسته و گاه دیگر خواسته میداد به این شکل که گاهی زیر مشت و لگد مادر جان ناک اوت میشدم و گاهی هم از فرط فشار های عصبی اقدام به خود زنی می نمودم اما خوب دیگر وقتی از کودکی به عنوان ایربک از بچه استفاده شود در بزرگی میشود گفت عایقی در برابر برق گرفتگی،گرما،سرما و ضربه خواهیم داشت که فکر می کنم اگر هنگام سقوط ازاد چتر نجاتش هم باز نشد نشده دیگر، اتفاق است خوب،پیش می آید، اما  این اتفاق هم آب را از آب تکان نمی داد که نمی داد و باز هم بنده بودم که بودم.

 درست یادم نیست اما ناگهان یا کم کم بزرگ شدم و به درجه ی والای دیپلم تجربی نایل آمدم. اما خوب در همین حوالی بود که استعداد شعر گفتن بنده هم شکوفا شد هر چند بد اما خوب شکوفا شده بود دیگر، پس من در برابر بیرون کردن از انجمن ها و فحش های رکیک ادیبانه شنیدن باز هم باید عایق صوتی و رفتاری می بودم که به شکر خدا از قبل این هم در من عایق بندی شده بود، اما پس از آن یا با آن که این جا را هم درست یادم نیست استعداد داستان نویسی بنده هم شکوفا شد و بنده شروع کردم به زور گریاندن مردم اما خوب در این جور داستان ها طرف من فقط دختر های ترشیده و شکست خورده ی عشقی بودند پس به نا چار از ژانر دل انگیز خیانت عشقی بیرون آمده و به موضوعات اجتماعی پرداختم اما با به وجود آمدن مسائل سیاسی ناچیز  بر  روی داستان های ناچیز ما هم حساس شده و کارو بارمان را تعطیل کردند و به نا چار به طنز اجتماعی با ریشه ی روانشناختی روی آوردم که تحصیلات نه چندان شایانم در زمینه ی روانشناسی بالینی مرا مدد می فرمود(در این حوالی بود که لیسانس را هم در کوله بار خود گرفته بودم) تا این که یک روز چشم باز کردم و دیدم ای دادو بیداد موی سپیدی در آینه هویدا شده ،و از آنجا بود که هر روز صبح به پاس داشت این مو و گاهی مو های سپید ترانه ی دل انگیز ((موی سپیدو توی آینه دیدم...))را با خود جلو آینه زمزمه می فرمودم که ناگهان یا کم کم متوجه صدای زیبای خود نیز شدم برای همین سعی به آواز خواندن کردم اما خوب هر چه تلاش می کردم مدام قیمت تخم مرغ ها بالا و بالا تر میرفت و از این رو با شرکت های عظیم مرغداری قرار داد منعقد فرمودم که مرغ های شرکت های مقابل را از تخم بیندازم و آنها در کمال نا باوری قراردادی با بنده ی حقیر منعقد فرمودند که در نتیجه ی آن ابتدا باید مرغداری های خودشان را عایق صدا می کردند و پس از آن بنده در هر کوی و برزن شروع به آواز می کردم و گاه تک به تک و گاه گله ای مرغ ها را از تخم می انداختم.و این شروعی بود برای ترقی من ،با سومین قرار داد توانستم استدیویی دیجیتال اجاره کنم و صدای نخراشیده ی خود را به صدای دل انگیزی شبیه حمیرا و مهستی بدل فرمایم و سی دی وارد بازار کنم و این آغاز شهرت من بود .

و شما بهتر از من می دانید که هر شهرتی هزینه و خرجی دارد و آن هزینه ی گریم بنده بود برای قابل تحمل شدن عکس ها اما با این وجود به همت گریم و فنون فتوشاپ عکسی که هیچ شباهتی به من نداشت با اسم بنده در تمام کشور منتشر گردید و بنده تازه احساس شهرت فرمودم اما خوب این شهرت نیاز به قوت بیشتر داشت برای همین از ترانه های معنا گرا مثل(( می خوام بیام ماچت کنم )) شروع و تا سر حد عرفانی به نام رپ و به فحش کشیدن مردم رسید و من در آن هنگام بود که نیاز به بادیگارد را احساس کردم برای همین دو نره غول از علاف های محلمان را یک دست کت و شلوار پوشاندم و عینک دودی بر چشم های بابا قوریشان نشاندم و این شد که برای خودم کسی شده بودم.اما هنوز ارضا نمی شدم برای همین  به تقلید از رقیب دون پایه ام همین مایکل خان خودمان، اقدام به تغییر جنسیت نمودم و خود را دستی دستی آقا محمد خان ثانی نمودم ،از این رو تمام گرل فرند هایم به باد فنا رفتند و مشتی گردن کلفت جای آنها را گرفتند و از جانبی که از سوی بادیگارد هایم هم امنیت جانی نداشتم دوباره اقدام به تغییر جنسیت کردم و شدم همانی که بودم  ولی باز هم یک چیزی کم بود ،انگار می خواستم شهرتم جهانی شود آخر مگر من چه چیزی از بتهوبن کم داشتم؟تازه او در آهنگ های بی معنایش جرات خواندن نداشت که بنده داشتم و به آن می بالیدم.

برای همین فکری به سرم زد که جهانی شوم... 

از یکی از دوستان به نام شاعر سه سوت خواستم مشتی فحش به انضمام چند شخصیت سیاسی و به اضافه ی چند واژه ی دیگر برایم بسراید و خودم این بار دست به ساز شدم و این آواز را در استدیوی خانگی خودم(کامپیوترم) خواندم و در ابعاد وسیع پخشاندمش و بلا فاصله به سفارت استکبار جهانی پناهنده گردیدم و آنها هم با آغوشی باز از من استقبال کردند و مرا به شام در سفارت خانه ی شان دعوت نمودند.

در آنجا با شام،چای و چیز های دیگری که به دلایلی از گفتنش معذورم ،از بنده پذیرایی گردید .و در آن شب قرار شد مرا از این گربه ی چند هزار ساله به سوی جهانی شدن راهنمایی کنند و این کار را هم کردند ،و من در آن وقت بود که احساس جهانی بودن کردم برای همین تلفن را برداشتم تا به جهان زنگ بزنم و از او بخواهم یک کنسرت جهانی با هم ترتیب بدهیم اما خوب جهان با شنیدن این خبر از فر خوشحالی جان به جان آفرین تسلیم کرد و من ماندم و رویای جهانی شدن برای همین سعی کردم از منظر ادبیات جهانی شوم اما پس از سه روز زور زدن پیاپی متوجه شدم چشمه ی توانایی های نوشتاری ام خشکیده برای همین دست در جیب مبارک کردم و به چند تن از دوستان مقیم در قلب گربه ی چند هزار ساله پولی دادم تا به جای من زور بزنند و چند جلد کتاب برایم بنویسند و به حق که این کار ها را به درستی انجام دادند و جامعه ی جهانی به خاطر زور زدن های پیاپی از من و تلاش هایم در راه آزادی قدردانی به عمل آورد.اما هنوز هم متوجه ربط آن کتاب های داستان عاشقانه و ترانه های(( میخوام بیام ماچت کنم)) با آزادی را را کشف نکرده ام اما شما خودتان را ناراحت نکنید لابد ربطی داشته که قدر دانی کرده اند دیگر...

بعد از آن دیگر هیچ کاری نمانده بود که نکرده باشم .برای همین در آن طرف هی ترانه های پر محتوا خواندم و هی کنسرت گذاشتم و هی در bbc و VOA  خودم را مهم جلوه دادم و بحث های سیاسی کردم.

تا آخرین روز ها همین کار ها به انضمام کار های دیگری که ممنوعیت نوشتاری داشتند کردم تا این که بالاخره یک روز صبح که از خواب بیدار شدم متاسفانه دیدم که بیدار نشده ام . اول خواستم خودم را بیدار کنم اما خوب راستی راستی خوابم عمیق بود گویا  و از آن بد تر جناب عزرائیل با همان عینک روز ازل  بالای سرم نشسته بودند مرا نظاره می فرمودند ...

بالاخره این شتری است که روی همه می خوابد و این بار روی ما خوابیده بود انگار . حالا هم چیز زیادی تغییر نکرده . با جهان عزیز هر از گاهی در فردوس کنسرت می گذاریم و گاهی هم در اسرافیل تی وی اوضاع بهشت را نقد می کنیم و گاهی هم با خواننده های سطحی مثل فرهاد مهراد کل کل می کنیم که در کل خوش می گذرد و ما هم داریم کیف می کنیم.

باشد که هر چه خاک ماست بقای عمر شما باشد ...

قربانتان پیام.

 

 

 

 

   + پیام بخشعلی ; ٦:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۱٥
    انتقاد ديگران ()

از هابیل تا قابیل...

به نام خداوند هابیلیان و قابیلیان

 

 

 

قابیل با نگاهی مضطرب به آدم چشم دوخته بود و به فرمان خداوند فکر میکرد که باید یکی از آنها تا قیام قیامت منفور باقی بماند ،منفور و لئین.ولی کدام یک حاضر میشد برادر عزیزش را به دست مرگ بسپارد؟

کمی با خودش سبک سنگین کرد و خواست که در این مورد با آدم سخن بگوید اما یاد حرف های جبرئیل افتاد که نباید هیچ کس از ملاقات آنها و حرفهایش باخبر شود.

قابیل آشفته تر شده بود و این فکر که یکی از آن دو باید قاتل دیگری باشد آزارش میدادو روحش را از درون میخورد که مبادا دستش به خون برادرش آلوده شود و،اما از طرفی چه طور میتوانست برادرش را مورد لعنت تمام اعصار ببیند و آرام گیرد.

دیگر شب فرا رسیده بود و او نیز خسته از این فکر که کدام یک قاتل دیگری خواهد بود،به بالای کوه رفت و فریاد کشید:

ای خدای بزرگ،ای خدای خوبی ها و زیبایی ها مرا چه طور در این آزمایش قرار میدهی؟چه طور میتوان تصور کرد مرگ برادری را به دست دیگری تو رقم زده ای؟

تو از خوبی و پاکی سخن گفتی و حال میخواهی اولین درس لغزش را از طرق ما به آیندگانت بیاموزی؟چه طور میتوانی چنین تقدیری را رقم بزنی وقتی میدانی ما با هم قد کشیده ایم و با هم خوشی ها و ناخوشی ها را تحملکرده ایم.خدایا من از تو طلب کار خواهم بود،به اندازه ی تمام لعنت ها و نفرین ها طلب کار خواهم بود،به اندازه ی تک تک این ثانیه ها و روز ها طلب کار خواهم بود،آخر چگونه میخواهی چنین طلب بزرگی را بپردازی؟کدام طبقه از بهشتت ارزش شکستن دل آدم را دارد؟کدامین رفاهت و آسایشت ارزش اشک های حوا را دارد؟کدامین مرتبه ی بهشتت ارزش زخم خوردن برادرم را دارد؟آخر چگونه میخواهی برادر کشتنم را جبران کنی؟هان...؟

اما خدا آن شب انگار روزه ی سکوت گرفته بود و نمیخواست پای درد دل قابیل دل شکسته بنشیند یا شاید خدا هم راستی راستی باور کرده بود قابیل همان دیو قصه های نا نوشته است و همان اندازه منفور و کثیف...

قابیل تا صبح ادامه داد و ادامه داد اما خدا نه در برابر فریادش و نه در برابر اشک هایش لب از لب نگوشود.

فردای آن روز هابیل و قابیل چشم در چشم هم ،هر یک منتظر تصمیم دیگر بودند.

قابیل دست برادرش را گرفت و بوسیدو سرش را در میان سینه به آغوش گرفت و را بویید.

هابیل گفت:برادر جان من از مردن نمیترسم،اما...،نگاه پدر یا گریه های مادر را بعد از مرگ تو نمیتوانم تحمل کنم،تازه نفرین و لعنت آیندگان را چه کنم؟

من چه طور میتوانم به مرگ تو رضایت دهم وقتی چنین عاشقانه دونستت دارم؟

قابیل سعی میکرد با نوازش آرامش کند اما بغض هابیل ترکیده بود و در آغوش برادرش زار میزد.

قابیل سرش را رو به آسمان بلند کرد و خدا را صدا زد اما باز هم جوابی نشنید.دوزانو روی زمین افتاد و به سختی با صدایی بغض آلود گفت:باشد برادر جان من تنها این کار را به خاطر تو و نه به خاطر وعده ی بهشت آرمانی میکنم ،شاید تا قیام قیامت در آتش نفرت این بی خبران سوختم و سوختم ولی لا اقل تو زنده خواهی ماند تا وقتی که انسان و انسانیت پا برجاست...

هابیل اشک هایش را پاک کرد و گفت:آخر چگونه میتوانی این ننگ را به دوش بکشی؟

قابیل لبخندی زد و برای آخرین بار او را در آغوش گرفت...

 

 


   + پیام بخشعلی ; ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱۳
    انتقاد ديگران ()

تلخک

نمایش نامه ی تلخک،

قصه ی درد های خودم و تمام دل مشغولی هام قراره به روی صحنه بره ،ولی نمیدونم چرا دلم میلرزه.یه جورایی میترسم کسی نخواد چیزی جز لودگی از یه دلقک ببینه.کسی نخواد گریه های پشت نقاب یه دلقکو ببینه اما این دلخوشی که شاید قراره چیزی بشه که موقع نوشتن براش دلم لرزید آرومم میکنه.

نمیدونم ...،

شاید همونی بشه که باید.شایدم...

   + پیام بخشعلی ; ٩:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٦
    انتقاد ديگران ()

 

به نام خدا

 

 

 

 

با هر قدم که از( او) دور می شوم قلبم میان سینه مچاله تر میشود و احساس میکنم پشت سرم ایستاده و دست تکان میدهد،ولی هر بار که بر میگردم و پشت سرم را نگاه میکنم تنها پیاده رو سرد و منجمد است که رفته رفته مثل مرده ای زیر کافور منجمد فراموش میشود و من تنها عابر زمستانی این شهرم که در سرمای وحشتناک این شهر غربت زده تا زانو  توی برف فرورفته و آرزوی مرگ می کند.

ولی هنوز هم دلم میخواهد برگردم،برگردم و بگویم همه آن چیز ها را که سکوت کردم.ولی نه،باید باور کند که دارم فرار میکنم درست مثل دزدی که از ترس...

و شاید واقعا دارم فرار میکنم از گفتن حقیقت تلخ،مثل مرگ.

با این وجود قدم هایم را محکم تر از قبل بر میدارم مگر باور کنم اشتباهی نکرده ام.

 و یخه ی کت نمورم را بر میگدانم و تابینی آرام میان آن فرو میروم و در امتداد خیابان تا خود ایستگاه گریه میکنم.ولی درست لحظه ی سوار شدن در مقابل سکوی اول بی اختیار می چرخم در امتداد ریل و به راه می افتم،هنوز قطار آرام و بی صدا مانند گرگی خاموش در ایستگاه ایستاده و من جلو تر از آن  در باریکه ی راه  ریل که میان برف مثل کوچه ای بود خلوت و تارک که تا بیکران  سیاهی ،تا نیستی مطلق کشیده شده شروع به دویدن میکنم.

هوای سرد تا عمق شش هایم را میسوزاند ولی من هنوز میدوم،آنقدر که حس میکنم دور شده ام از خودم،از قطار و از دنیای بی رحمی که شاید  خودم آن را ساختم،حالا اینجا،اینجا که شاید آخر دنیاست از نفس می افتم و آرام روی دو زانو مثل مردی که گلوله ای سربی سینه اش را شکافته،می افتم روی ریل سرد راه آهن و تسلیم از هر تصمیم چشم هایم را می بندم و آرام به زندگی فکر میکنم،به همه ی آن چیز ها که شاید می توانستند جور دیگری باشند ولی نبودند و نیستند...

همین لحظه صدای بوق قطار مثل زوزه ی گرگی گرسنه از پشت سر تکانم می دهد ولی باز هم  برایم مهم نیست و چشم هایم را میبندم و آرام تر از همیشه در لحظه ی تقابل مرگ و زندگی فکر میکنم به تمام آن چیز های بزرگی که حالا آنقدر کوچک شده بودند که حتی ارزش فکر کردن را هم با خته بودند پای زندگی.کم کم  ریل هم شروع به لرزیدن میکند و من در فکر او فرو میروم او که بعد از من چقدر آسوده خاطر خواهد بود و چقدر خوشبخت تر از آن چیزی که امروز با من بود و شاید بعد از من با آن مردک که انکارش میکرد.. و شاید هم...

اصلا چه فرقی میکند وقتی من نباشم ،اصلا چه فرقی می کند خورشید باشد یا نه  ،(او)یی باشد یا نه،اصلا مهم هم نیست.

و لرزش ها شدید و شدید تر میشود و شروع میکنم به زمزمه :

اشهد و ان لا...

و قطار با سرعت تمام از ریل کنارم می گذرد...

چند لحظه ای گیج و مبهم میخندم و بعد گریه میکنم.

میخندم برای زندگی و میگریم برای زندگی با این همه باز هم به سختی بلند میشوم و به سمت ایستگاه برمیگردم تا بلیط دیگری برای نا کجا آبادی دور بگیرم و ایمان بیاورم به معجزه ی سوزن بان...

   + پیام بخشعلی ; ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱٦
    انتقاد ديگران ()
http://up.iranblog.com/images/8mhmtjm48r5jqjfr8ny3.pdf